یه چند روزه تصمیم گرفتم یه مدت حساب دخل و خرج و پس اندازمون رو شخصا دست بگیرم ببینم از پسش بر میام ... نمیام ! قبلش هم اینطوری نبوده که گلابی پول در بیاره من خرج کنم و اون حساب کتاب نون شب رو بکنه ... با هم حواسمون بود ، ولی نه رو کاغذ و دفتر و دستک .
یه سررسید برداشتم توش خرج ها رو مینویسم . تازه میفهمم یهو یه روز 40 تومن خرج میشه ! خرج الکی هم نیستا ... هرچی فکرشو میکنم مثلا از این 40 تومن کدومو میشد فاکتور گرفت میبینم نه انگار همش واجب بوده !
واقعا که راست گفتن عشق کافی نیست !
خودم از حرفم خندم گرفت .... ولی حرف درستیه . هزاری هم که هر روز قربون صدقه هم بریم ... یکی از چیزایی که باعث شیرینی زندگی میشه تامین بودن از لحاظ مالی و آسودگی خیال بابت همین یه قرون دوزاره ، دیگه کادو و هدیه های جورواجور که جای خودشو داره!
والا به خدا .... حالا هر شب گلابی به من بگه قربون چشای شهلات برم ... اگه من نگران فلان قسط و فلان چک باشم به چه دردم میخوره ! 
نگرانیم خیلی در مورد اینکه چند در میاریم و چند میتونیم خرج کنیم و چند پس انداز نیست ، بیشتر به این خاطر نگرانم که حس میکنم تو مسایل مالی عقده ای شدم !
حالا خیال نکنین من از اونایی بودم خونه بابام چنین و چنان خرج میکردم حالا شوهرم بهم گشنگی میده ! نه ... ازدواج که نکرده بودم خوب بود ... چیزی کم و کسر نداشتم شاید بهتر از الان هم خرج میکردم ولی حساب کتاب داشت . مامانم یه مثلی میگه که درست یادم نیست ولی حکایت ما بود : گردو خونه تاجر زیاده ولی به شماره !
فکر میکنم این عقده به اونجا برمیگرده که چون گلابی قصد ادامه تحصیل داشت ، سال اول ازدواجمون رو کار کرد سال دوم نشست تو خونه درس بخونه ، هرچی داشتیم خرج کردیم . که خواست خدا قبول هم نشد با اینکه اینقدر زحمت کشید و تا دوباره روبراه بشیم و قرض و قوله هامونو بدیم یه سالی طول کشید تا رسیدیم به الان .
الان یکی دو ماهی هست بیشتر دستمون به دهنمون میرسه و خیلی از قسط ها و قرضامونو دادیم .
نمیدونم .. شاید توی اون یه سالی که تمام کار خونه و بیرون و خرج و خرید و .... به دوش من بود باعث شد اینطوری بشم . به گلابی هم هیچی نمیگفتم نکنه فکرش مشغول بشه ، 24 ساعت در حال حساب کتاب بودم . واقعا گاهی وقتا به این موضوع فکر میکردم اگه الان تو شهر غریب آپاندیس بگیریم کی جمعمون کنه ؟! این در حالی بود که خونواده هامونم نمیدونستن گلابی سرکار نمیره ! وگرنه .....
فکرشم ناراحتم میکنه !
حالا هرچی میخرم فکر میکنم زیادی خریدم ! پریروز یه تاپ و شلوارک خریدم 5000 تومن ... صد بار بعدش هی با خودم گفتم گلی واقعا لازم داشتی ؟؟؟؟ تو که لباس داشتی !
یا مثلا 3 ماه یبار شام میریم بیرون ( به علت کمبود وقت ) ، با خودم میگم حالا بیرون شام نمیخوردیم نمیشد ؟! با یه ساندویچ هم سیر میشدیم که !!!!
تورو خدا نخندین .
یا نگین دختره چه گدا صفته ... به خدا دست خودم نیست . اون وقتا که حساب کتاب ها باعث میشد از خریدن یه سطل ماست منصرف بشم به این وضع دچارم کرده .....
از طرف دیگه ، گاهی حسرت میخورم که قدیما چقدر خوش لباس بودم و حالا به نسبت اون وقتا نیستم ! یا چرا فلانی اینقدر مانتو خوشگل داره ... چرا من ندارم ! یا فلان دوستم و شوهرش همه رستورانای 5 ستاره رو رفتن ما چرا نرفتیم !
با خودم نمیگم حالا اومدی و گلابی هر شب بردت رستوران ... خودت از عذاب وجدان میمیری که بدبخت ! 
شاید گلابی هم باعثش هست ها ..... مثلا میگم روسری جدید میخوام ... میگه تو که یه کمد روسری داری .... یه چیزی که واجب تره بخر ، اصرافه !
خانوما خوب میفهمید چی میگم .... نمیخواد که یه روسری 10 تومنی نخره ... اخلاق مردونه گاهی اینطوریه . نمیفهمه که میگم از سر و وضع تکراری بدم میاد . یا دلم نمیخواد روسری که مال 10 سال پیشه نو هم هست بپوشم . میگه : مگه تو طبق مد میچرخی ؟!!!!
بابا .... دلم نمیخواد مردم نگام کنن بگن این حتما از غار اصحاب کهف گرخیده !!!
حرصم میگیره که ما باید پول جمع کنیم چیزایی رو بخریم که خونواده پسر براش میخرن .... خدا بابای گلابی رو بیامرزه .... ولی مامانش هم نکرد !
نمیگم همه باباها برا پسرشون ماشین و تلویزیون و خونه و قالی و ... میخرن .... ولی ما بعد از چندین ماه از خیلی چیزا فاکتور گرفتیم تازه میتونیم تلویزیون بخریم . اونوقت مامانش میگه : تلویزیون به این بزرگی نخر ، همون 7-8 ملیون پول که دادی بسه ! ( 7-8 ملیون : سرویس طلا - حلقه- ساعت- آینه شمعدون- خرید عروسی-لباس عروس- گل ماشین و عروس- آرایشگاه !!!! حتی تالار و شام عروسی هم بابای من داد ) گلابی هم جواب میده : پول اون 50-60 ملیونی بود که اونا ( خونواده من ) خونه خریدن من توش بشینم و من نداشتم بخرم ! 
نمیدونم میفهمین چقدر حرص میخورم یا نه ..... حالا خدا رو شکر وقتی شهرمون نیستم خیلی بهترم . من و گلابی دوتایی تنهاییم و هیچی نیست که اذیتم کنه ... وای به دو سه روزی که میرم خونمون ..... حرفها ... نگاه ها ... متلک و تیکه ها ..... به خدا روانی میشم ..... هر شب یا دعوا داریم یا جفتمون گریون هستیم .
anyway ...... عقده ای شدم ... و بدم میاد از این حالتم ..... 
دلم میخواد برم سوپری فقط جنس خارجی بخرم ! روسری 40 هزار تومنی بخرم ! هر فصلی چند تا لباس و مانتو بخرم ! طلا جواهرات بخرم ! هی هی بریم رستوران ! دلم ماشین میخواد ... هیوندا کوپه ! خونه ویلایی میخواد از خودمون باشه ! 
بهم امیدی نیست ... نه؟ !!! حدس میزدم .
پ ن : این مدت که نبودم این سرعت روانیم میکرد! یه صفحه کامنت به زور باز میشد . دوباره ADSL رو تمدید کردیم . 