بمان برای من بمان دو چشمت آسمان من

و من یتوکل علی الله فهو حسبه
 
 
گلابتون

من : گلابتون - همسرم : گلابی - اینجا : جایی برای دور بودن از هیاهوی آدم ها ! ---------------------------------------------------------------- متولد 64 هستم و همسرم 59 . تابستان سال 85 بالاخره مال هم شدیم
golabi.golabatoon@gmail.com

 

Top Blog
وبلاگ برتر در تاپ بلاگین


موضوعات

روزانه ها(۸۱)

درد دل(۳٥)

دلتنگی(۱۸)

عاشقانه ها(۱٦)

آشپزخونه(۱۳)

تحصیل و دانشگاه(۱۳)

همسرانه ها(۱٠)

خاطرات(٩)

 

مطالب اخير

عیدانه

تولد وبلاگم

عروسی پسر عمو

بلوند

جدایی

پول باد آورده

لقمه

عشقمون جاودانه

خدا رو شکر

التماس دعا لطفا

 
 

وبلاگ دوستان به ترتیب آپدیت

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 

فعلا خداحافظ

دوستان عزیز و گلم ...

پروژه رسیده به آخراش و روز به روز استرس من بیشتر میشه . از طرفی با اینهمه کار و درس و دلمشغولی ... این اینترنت اومدنم ترک که نشده هیچ ... کم هم نشده ! نگران ( گلابتون هستم یک مسافر ! نیشخند)

اومدم اینجا رو تعطیل کنم تا به قول مامانم دل کنده بشم و بشینم پای پروژه تا دفاع کنم و خلاص .

خیلی دعام کنین . برای خودم و همسرم . موقع سحر و افطار به یادتون هستم .

 

پینوشت :

1- قول میدم زود دفاع کنم و با گل و شیرینی بیام . لبخند خیلی نمیتونم دور بمونم ... خیلی بیش از این حرفا مسافرم ! نیشخند

2- نیام ببینم کامنت گذاشتین ها ... کامنتدونی رو بستم که خیالم راحت باشه . هی نخوام چک کنم ! یه جوری برخورد کنین انگار نه انگار گلابتونی بوده !!! حالا ببینم و تعریف کنم ... متفکر

3- اگه من اومدم وب یکیتون سر زدم بیاین اینجا تیکه تیکه ام کنین و فحش خوانوادگی بدین ! خونم هم پای خودم . از خود راضی

نوشته شده در ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ |شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸ | پيام هاي دوستان ()

 

رحمت خدا مبارک

 

امروز به پیشواز ماه رحمت خدا رفتم . دل شکسته ام ... به کرامت خداوند ایمان دارم و احساس بنده ای رو دارم که خدا بیرونش نکرده ... ولی خودش میدونه که لایق رونده شدنه !

خدایا ... میدونم تو هیچکس رو از خودت طرد نمیکنی . اونقدر که تو به بنده ات مشتاقی ، من ِ رو سیاه نیستم ... خدایا تمنا میکنم لیاقت بندگی خودت رو به من برگردونی .

روزها و ساعتها ازت غافل بودم ... و لحظه لحظه هوای من و زندگیم رو داشتی ... خدایا بذار برگردم ... شیرینی عبادتت رو بچشم ...

خدایا ازم راضی باش تا زندگیم شیرین باشه ، تا خودم از خودم راضی باشم .

 

سفره رحمت خدا فردا گسترده میشه ، ملائکه از حالا دارن برامون سور و سات آماده میکنن ... قلم و کاغذ دست گرفتن تا بنویسن ... نفس کشیدن روزه دار هم عبادته !

خدایا کمکمون کن بی نصیب نمونیم . التماس دعا ...

نوشته شده در ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ |جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۸ | پيام هاي دوستان ()

 

بازی وبلاگی

همین الان پست رو نوشتم فرستادم ولی نمیدونم کجا رفت !!! کلافهپرشین از این بازیها نداشت که .....

حالا چی بنویسم دوباره ..... ناراحت

جونم براتون بگه که به دعوت گلی به بازی 14 سال پیش دعوت شدم ، اون موقع من 10 سالم بودم و قاعدتا کلاس سوم ، چهارم بودم .یه بچه درسخون و شاگرد اول ، از اونایی که تند تند المپیاد و مسابقه علمی رتبه میاره و بچه های فامیل میخوان خفه اش کنن !سبز

از شوخی گذشته ، خیلی از دوران کودکیم خاطره روشن و شیرینی ندارم ، نه خیلی مسافرت میرفتیم و نه خیلی خونه فک و فامیل . حالا هم همینطوره .

من تنها بچه پدر و مادرم هستم که بعد از 10 سال هم به دنیا اومدم ، بچه دار نشدن اونا و بدقلقی های هردوشون باعث یه سری بحث و دعوا تو خونمون بود . همیشه از این سر و صدا ها میترسیدم ... همیشه فکر میکردم همه جا اینطوریه ؟! تو همه خونه ها ؟!

میخواستن منو توی پنبه بزرگ کنن ، تا 10-12 سالگیم مامانم منو تا مدرسه میرسوند ، نزدیک بود پیاده میرفتیم ، وقتی هم میگفتم من خجالت میکشم نمیخوام بیای با فاصله دنبالم میومد ، انگار که نمیفهمم .

حق اردو رفتن نداشتم . برای یه اردوی یه روزه یا خونه دوستام باید گریه میکردم و سر و صدا راه مینداختم !

یادمه یبار کلاس سوم بودم قبل از کلاس یکی از مامانای تیتیش اومد پیش معلممون که : پریسا کاپشن دوس نداره نمیپوشه ، براش کاپشن نو گرفتم بازم نپوشیده ، شما بپوشونین و تشویقش کنین و براش حرف بزنین که متوجه بشه !

من هم یه کاپشن زرد زشت داشتم که ازش متنفر بودم ، فرداش اعلام کردم که من نمیپوشم و الفرار ! مامانم هم هراسون دنبالم که تو غلط کردی ... ذات الریه میکنی ! رفتم سر کلاس نشستم و خوشحال از اینکه حالا منم یا تشویق میشم یا صاحب کاپشن نو میشم ! از خود راضی همون موقع بود که مامانم بدو بدو در حالیکه نصفه عمر شده بود سر رسید و زورکی جلو همه کاپشن رو تنم کرد و چند تا فحشم هم داد که سرتقی کردم ! خنده الان هم برام خنده دار نیست .. هنوز حس میکنم چقدر خجالت کشیدم !

.............................

شاید اگه بیشتر از اینکه به فکر سرما خوردن و تصادف نکردن و خورد و خوراکم میبودن به فکر خود خودم بودن وضعیت روحی و اجتماعی و شخصیتیم بهتر از این بود !

عمرشون رو پای من گذاشتن .... تا همیشه ممنونم . لبخند

از طرف من سیندخت و الی و هلیا و سمیر و آفاق و شینا و صورتی دعوتن . شرط میبندم همه بازی کردن الا من که اسلوموشنم !

 

پ ن : من اگه نیستم یا میام وب ها رو میخونم و گاها نظر نمیدم پروژه ریخته تو سرم که باید دفاع کنم . دعام کنین .

نوشته شده در ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ |دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸ | پيام هاي دوستان ()

 

طبع شعر

یه دو روزی تهران بودم . بعدش رفتم شهرمون از اونور گلابی برگشت اینجا . یعنی از پنجشنبه 12 ظهر تا دیشب ساعت 9 همدیگه رو ندیدیم.

چقدر خوبه که دو روز که میگذره دیوونه میشیم !!!

وقتی اومدم توی خونه گلابی هنوز از سر کار نیومده بود . روی وایت برد آشپزخونه برام شعر نوشته :

سفر رفتی گلم بالا بلندم

ز هجرانت به پایین رفته قندم

چو آیی منزل و بوسم لبت را

شوم شاد و ز دیدارت بخندم !

 

خنده ای قربون اون طبع شعرت برم من .... ماچماچنیشخند

 

نوشته شده در ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ |سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸ | پيام هاي دوستان ()

 

یا ابا صالح

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ |پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۸ | پيام هاي دوستان ()

 

حرف

من ساعت 2 بلیت تهران دارم و گلابی می خواست صبح زود بره شهرمون ولی الان ساعت 10 صبحه و دوتایی بغ کردیم و دلخوریم ! سر یه موضوع ساده بحثمون شده ...

خیلی ناراحتم ، بغض دارم ولی بالاخره راضیش میکنم که پاشه بره . وسایلشو برمیداره و از اتاق میره بیرون ، منم به حسابی که رفته هق هق گریه میکنم . میاد تو اتاق ...

- ... نرفتی ؟!

- نمیرم .

- تورو خدا بیا برو . دیر شده ، الان همه نگرانن . ماشین پر از وسیله است ... اگه تو نری من هم نمیرم ....

.... اشکام تموم نمیشن ! انگار یه بغضیه که سر باز کرده ... دلم گرفته !

گلابی (ناراحت) : تو گریه نکن ، خوب بشو من میرم .

من (گریون) : من حالم بده ، تو بیا باهام حرف بزن ... خوب میشم .

گلابی (خیلی ناراحت و کمی عصبی) : من بلد نیستم حرف بزنم !

... پا میشم میرم تو دستشویی ... به خودم میگم ... گلی الان هم مثل همیشه وظیفه توهه که ماجرا رو جمع کنی ... باهات حرف نمیزنه و دلداریت نمیده و آرومت نمیکنه ، حتی اگه تا صبح غصه بخوری . صورتمو میشورم و بغضمو قورت میدم و با چشمای سرخ و لبای خندون میام بیرون .

من : پا شو برو دیگه ... دیرت شد بچه . لبخند

گلابی : نمیخوام برم ... حوصله کسی رو ندارم ...

... بغض داره و ناراحته .... حرف می زنم !

- چرا قربونت برم .... چرا بغض کردی .... طوری شده فدات بشم ؟ کسی حرفی زده ؟ میخوای من تهران نرم ، باهم بریم ؟! میخوای همه برنامه ها رو کنسل کنم همین جا بمونیم ؟! قربون چشای قشنگ برم ...

... بغضش میترکه و های های گریه میکنه ! بغلش میکنم ...

- چی شده عزیز دلم ؟ نمیخوای به من بگی ؟ به من نگی به کی بگی ؟ من کنارتم عزیزم ...

بعد از کلی اصرار میگه :

- ناراحتم ... نمیدونم چه جوری با تو حرف بزنم ، تو ازم میخوای باهات صحبت کنم و من هیچوقت بلد نیستم ....دلداری دادن بلد نیستم !

- تا حالا دلت خواسته یاد بگیری ؟!

- یاد گرفتنی نیست ... ذاتیه .اصلا از کی یاد بگیرم ...

- از من ... از فکرت ... از دور و بریامون ... از فیلما ... کتابا !خب من الان باهات حرف زدم ، سخت بود ؟!

- چه فایده ، من که مشکلم حل نشده ...

- آروم که شدی ، گریه و بغضت که تموم شد ، حرفت رو که زدی ، دیگه تو دلت سنگینی نمیکنه .

- خب تو هم گریه ات تموم شد ، آروم شدی ...

- من آروم نشدم ! به خودم کات دادم !

... چند دقیقه به سکوت میگذره ...

گلابی : نمیشه الان ادامه گریه ات رو بکنی ؟! خیلی بده که کات دادی !

... اشکام سرازیر میشن ! بغلم میکنه ، دست رو موهام میکشه و من زار زار گریه میکنم !

بالاخره ساعت 12 راهی شد که بره . من هم هنوز وسیله جمع نکردم و دارم اینجا می نویسم !

 

پ ن : از اتفاق امروز خوشحالم . شاید این مشکل هم برای همیشه تموم بشه . لبخند

 

نوشته شده در ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ |پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۸ | پيام هاي دوستان ()

 

قربون صدقه

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ |چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸ | پيام هاي دوستان ()

 

سالهای دور از خانه

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ |سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸ | پيام هاي دوستان ()

 

پست رمزدار 3

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ |دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸ | پيام هاي دوستان ()

 

بازمانده رفت

بارها و بارها فیلم بازمانده از تلویزیون ایران پخش شده و هیچ دفعه نتونستم دقایق آخر فیلم ، وقتی صفیه آیه الکرسی می خونه جلوی اشکام رو بگیرم ، حتی امروز !

سیف الله داد ، بزرگ بود و از اهالی امروز ... فیلم بازمانده اثبات خوبی برای این ادعاست .

روحش شاد و یادش گرامی .

 

پ ن : بچه ها پست قبل رو حتما بخونین . منتظر نظراتتون هستم .

نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ |چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸ | پيام هاي دوستان ()

 

خرید جهیزیه

دیشب رفته بودیم لوستر بخریم . فکر نمیکردم اینقدر گرون باشه ! ولی انگاری خیلی ارزون تر از بیرون بود ، آخه یه نمایشگاه بود . این لوستر رو برای اتاق خواب گرفتیم 50 تومن ، نمیدونم گرونه یا ارزون ... جفتمون از این خوشمون اومد .

و دوتا هم گرفتیم برای سالن و پذیرایی . از اینایی که آبکاری هست و کریستال داره . خیلی دوستشون دارم ولی خیلی گرونه ... طرف با ما شعله ای 35 حساب کرد ولی همونجا غرفه های دیگه داشتن 40 و 50 میفروختن ! فکر کن که تو مغازه قیمتش چقدره !حالا خوبه بازم الان تحویل نمیده ... یه مقدار پولشو دادیم ( که مامانم داده بود! ) بقیه رو هم موقع تحویل شهریور میدیم . وگرنه ما الان اینهمه پولمون کجا بود بعد اون پروژه عظیم ! که تازه خریدیم . تازه داریم سعی میکنیم ببینیم میشه بازم یه چیزایی رو تا آخر ماه فاکتور گرفت که تا نمایشگاه هست بریم واسه اتاق کار و آشپزخونه هم بگیریم یا نه . آخه قیمت هاش خوب بود .

داشتیم با یارو بحث میکردیم چونه میزدیم ، آقاهه میگه : خانوم شما یه پولی داری میدی به این فکر کن که اینا عمریه ... فقط 20 سال ضمانت داره !شما الان تو آپارتمان میشینی تا آخر عمرت که نمیشینی ... یه چیزی میخری که تا آخر عوضش نمیکنی .

دارم به این فکر میکنم که عمریه ؟!!! یعنی چی ؟! کی از فرداش خبر داره ؟! من دارم برای خونه آیندم کلهم روی هم حدود 500 هزار تومن پول چراغ چمبر یا به قول آقایون چلچراغ و لوستر میدم که چی ؟! لازمه ؟! از این مهمتر کدومه ؟! اصلا از کجا معلوم من 20 سال آینده کجا زندگی میکنم ! اصلا زندگی میکنم یا نه !

پر از احساسات متناقضم .... یهو اونقدر امیدوارم که سه سوت حساب کتاب میکنم و همه چی رو تو ذهنم مدیریت میکنم ... یهو اونقدر استرس و نگرانی میفته به جونم که هی انگشتامو تو هم قلاب میکنم و فشار میدم و به خودم می پیچم !

مامانم یه پولی برای وسایلی که از جهاز باقی مونده کنار گذاشته ، فکر میکنم کم میاد . خودمون هم که الان صفریم ... مگه اینکه شدید درز زندگی رو بگیریم . یه سری از وسایل رو میخوایم خودمون بگیریم . بالاخره باید بتونم یه باری از رو دوش خونوادم بردارم ، همین دیروز یارو ازشون بابت کابینت خونه 1300000 خواسته ! خجالت میکشم ...

درسته اونا از جون و دل این کارا رو میکنن .... ولی ... ناراحت

بسه دیگه ... هرچی بیشتر بگم بیشتر هول میکنم و استرس میگیرم .

بچه ها ، لطفا بهم کمک کنین . برای خرید مبلمان و سرویس آشپزخونه ( ادویه و حبوبات ...) و سرویس تفلون و یه سرویس چینی ( 24 پارچه رو دارم ، کوچیک میخوام) ، ظروف کریستال و وارمر ( از این نقره ای ها که شمع داره زیرش ، اسمش همینه ؟ )و یه خورده جینگیلی مستون میام تهران . هنوز نمیدونم کی ، ولی میدونم که اونجا خرید میکنم . لطفا بگین مرکز خرید واسه هر کدوم کجاست . آدرس هم بگین .

یافت آباد رو فقط بلدم . بازار هم یخورده میدونم ولی وارد نیستم . خواهش میکنم تهرانی ها به دادم برسن که عن قریب باید بیا وسیله بخرم و هنوز هیچی نمیدونم .

یه خواهش دیگه ، یخچال ( دوقلو میخوام ) و ماشین لباسشویی و ظرفشویی چی خریدین ؟ آیا از مارکی که دارین راضی هستین ؟! هلپ پلیز .

لطفا اگه یادتونه قیمت هم بهم بدین که کلاه سرم نره و بدونم چقدر پول حدودا لازم دارم ....

وای .... دارم از استرس میمیرم ! من چطوری از پس اینهمه بی پولی و اینهمه خرید بربیام ؟!!!! استرسناراحت

پ ن : کاشکی من هم شاغل بودم ، یه آب باریکه هم اگه بود بهتر از نبودنش بود .

 

نوشته شده در ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ |چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸ | پيام هاي دوستان ()

 

تبعات تلویزیون

میگم تنوع هم خوبه ها ..... از اون طرف جنبه هم خوب چیزیه !نیشخند هرچی هم بگین حق دارین ! مثلا اینکه این دختره خله ! یه پست میاد عععررر میزنه که پول نداریم و باید پولامونو جمع کنیم ... فرداش میره خدا تومن سیستم میخره میاره تو خونه ، پس فرداش هم ذوقشو میکنه ! زبان

وای وای .... نمیدونین چه کیفی داره این ساب ووفر و این باندای خفن ! صبح کلی آهنگ گذاشتم و ولوم دادم .... یعنی اونقدر ولوم دادم که همه چی گروپ گروپ میکرد ... ولی هنوزم ماکزیمم نبود . ترسیدم برم رو ماکزیمم این فر.حناز خانوم ( همسایه طبقه بالاییمون که قبلنا هم سر سرو صداشون باهاشون بحث داشتم چشمک) بیاد گیس گیس کشی بشه ! اصلا آدم خود به خود رقصش میگیره !!! حالا بیا ... آها آهان .... نیشخند

یه جوری میگم نمیدونین چه کیفی داره ... انگار هیشکی نداره و همه مثل من ندید بدیدن ! خب خودم گفتم هستم دیگه ، شما دیگه نگین ! چشمک

قربونش برم الهی .... دیشب گلابی کلی ذوق کرده بود بچم . وسط اونهمه کارتن و یونولیت نشسته روی زمین نیم متری تلویزیون CD و DVD امتحان میکنه ! میگم پاشو بچه کور میشی .... قیافش این شکلیه : نیشخندابله

فدات بشم من که مثل خودمی .... دوتامون کلی ذوق کردیم مثل بچه ها .

میدونم گلابی داره احساس مفید بودن میکنه . مثل وقتایی که نمیتونه یه چیزی واسه من بگیره و احساس پوچی و بیکار و بیعار بودن میکنه !!!! 

الهی قربونت برم ... تو همیشه برای من مفیدی .... مفید چیه ... تو هوایی ، نفسی ، آبی .... من ماهی کوچیک توام ....

ماهی همیشه تشنه ام
در زلال لطف بیکران تو .
می برد مرا به هر کجا که میل اوست
موج دیدگان مهربان تو


زیر بال مرغکان خنده هات
زیر آفتاب داغ بوسه هات
ای زلال پاک
جرعه جرعه جرعه می کشم ترا به کام خویش
تا که پر شود تمام جان من ز جان تو !


ای همیشه خوب !
ای همیشه آشنا !
هر طرف که می کنم نگاه
تا همه کرانه ه ای دور
عطر و خنده و ترانه می کند شنا
در میان بازوان تو !


ماهی همیشه تشنه ام
ای زلال تابناک !
یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی
ماهی تو جان سپرده روی خاک !

نوشته شده در ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ |سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸ | پيام هاي دوستان ()

 

تلویزیون

YahYahمن : گلابی :

ما تلویزیون خریدیم ! یعنی رسما تمام دارو ندارمون که تو این مدت جمع کرده بودیم دادیم تلویزیون خریدیم .حالا هم خوشحالیم . البته من گاهی به این موضوع فکر میکنم که دوباره پس انداز ... دوباره برنامه واسه خریدای بعدی ..... ولی خب ... خوبه . خدا رو شکر . لبخند

ال.سی.دی سا.مسو.نگ 40 اینچ ( کلیک )

سینمای خانگی که هدیه روش بود ( کلیک )

میز ، که البته میز ما یه کوچولو فرق داره ، هم دوتا کشو داره و هم اینکه پشتش میشه تی وی رو نصب کرد ( کلیک )

نوشته شده در ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ |دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸ | پيام هاي دوستان ()

 

یه قرون دوزار

یه چند روزه تصمیم گرفتم یه مدت حساب دخل و خرج و پس اندازمون رو شخصا دست بگیرم ببینم از پسش بر میام ... نمیام ! قبلش هم اینطوری نبوده که گلابی پول در بیاره من خرج کنم و اون حساب کتاب نون شب رو بکنه ... با هم حواسمون بود ، ولی نه رو کاغذ و دفتر و دستک .

یه سررسید برداشتم توش خرج ها رو مینویسم . تازه میفهمم یهو یه روز 40 تومن خرج میشه ! خرج الکی هم نیستا ... هرچی فکرشو میکنم مثلا از این 40 تومن کدومو میشد فاکتور گرفت میبینم نه انگار همش واجب بوده !

واقعا که راست گفتن عشق کافی نیست ! خنده خودم از حرفم خندم گرفت .... ولی حرف درستیه . هزاری هم که هر روز قربون صدقه هم بریم ... یکی از چیزایی که باعث شیرینی زندگی میشه تامین بودن از لحاظ مالی و آسودگی خیال بابت همین یه قرون دوزاره ، دیگه کادو و هدیه های جورواجور که جای خودشو داره! 

والا به خدا .... حالا هر شب گلابی به من بگه قربون چشای شهلات برم ... اگه من نگران فلان قسط و فلان چک باشم به چه دردم میخوره ! چشمک

نگرانیم خیلی در مورد اینکه چند در میاریم و چند میتونیم خرج کنیم و چند پس انداز نیست  ، بیشتر به این خاطر نگرانم که حس میکنم تو مسایل مالی عقده ای شدم !

حالا خیال نکنین من از اونایی بودم خونه بابام چنین و چنان خرج میکردم حالا شوهرم بهم گشنگی میده ! نه ... ازدواج که نکرده بودم خوب بود ... چیزی کم و کسر نداشتم شاید بهتر از الان هم خرج میکردم ولی حساب کتاب داشت . مامانم یه مثلی میگه که درست یادم نیست ولی حکایت ما بود : گردو خونه تاجر زیاده ولی به شماره !

فکر میکنم این عقده به اونجا برمیگرده که چون گلابی قصد ادامه تحصیل داشت ، سال اول ازدواجمون رو کار کرد سال دوم نشست تو خونه درس بخونه ، هرچی داشتیم خرج کردیم . که خواست خدا قبول هم نشد با اینکه اینقدر زحمت کشید و تا دوباره روبراه بشیم و قرض و قوله هامونو بدیم یه سالی طول کشید تا رسیدیم به الان .

الان یکی دو ماهی هست بیشتر دستمون به دهنمون میرسه و خیلی از قسط ها و قرضامونو دادیم .

نمیدونم .. شاید توی اون یه سالی که تمام کار خونه و بیرون و خرج و خرید و .... به دوش من بود باعث شد اینطوری بشم . به گلابی هم هیچی نمیگفتم نکنه فکرش مشغول بشه ، 24 ساعت در حال حساب کتاب بودم . واقعا گاهی وقتا به این موضوع فکر میکردم اگه الان تو شهر غریب آپاندیس بگیریم کی جمعمون کنه ؟! این در حالی بود که خونواده هامونم نمیدونستن گلابی سرکار نمیره ! وگرنه ..... آخ فکرشم ناراحتم میکنه !

حالا هرچی میخرم فکر میکنم زیادی خریدم ! پریروز یه تاپ و شلوارک خریدم 5000 تومن ... صد بار بعدش هی با خودم گفتم گلی واقعا لازم داشتی ؟؟؟؟ تو که لباس داشتی ! ناراحتیا مثلا 3 ماه یبار شام میریم بیرون ( به علت کمبود وقت ) ، با خودم میگم حالا بیرون شام نمیخوردیم نمیشد ؟! با یه ساندویچ هم سیر میشدیم که !!!!

تورو خدا نخندین . ناراحت یا نگین دختره چه گدا صفته ... به خدا دست خودم نیست . اون وقتا که حساب کتاب ها باعث میشد از خریدن یه سطل ماست منصرف بشم به این وضع دچارم کرده .....

از طرف دیگه ، گاهی حسرت میخورم که قدیما چقدر خوش لباس بودم و حالا به نسبت اون وقتا نیستم ! یا چرا فلانی اینقدر مانتو خوشگل داره ... چرا من ندارم ! یا فلان دوستم و شوهرش همه رستورانای 5 ستاره رو رفتن ما چرا نرفتیم !

با خودم نمیگم حالا اومدی و گلابی هر شب بردت رستوران ... خودت از عذاب وجدان میمیری که بدبخت ! کلافه

شاید گلابی هم باعثش هست ها ..... مثلا میگم روسری جدید میخوام ... میگه تو که یه کمد روسری داری .... یه چیزی که واجب تره بخر ، اصرافه ! خنثی خانوما خوب میفهمید چی میگم .... نمیخواد که یه روسری 10 تومنی نخره ... اخلاق مردونه گاهی اینطوریه . نمیفهمه که میگم از سر و وضع تکراری بدم میاد . یا دلم نمیخواد روسری که مال 10 سال پیشه نو هم هست بپوشم . میگه : مگه تو طبق مد میچرخی ؟!!!! کلافهبابا .... دلم نمیخواد مردم نگام کنن بگن این حتما از غار اصحاب کهف گرخیده !!!

حرصم میگیره که ما باید پول جمع کنیم چیزایی رو بخریم که خونواده پسر براش میخرن .... خدا بابای گلابی رو بیامرزه .... ولی مامانش هم نکرد !خنثی نمیگم همه باباها برا پسرشون ماشین و تلویزیون و خونه و قالی و ... میخرن .... ولی ما بعد از چندین ماه از خیلی چیزا فاکتور گرفتیم تازه میتونیم تلویزیون بخریم . اونوقت مامانش میگه : تلویزیون به این بزرگی نخر ، همون 7-8 ملیون پول که دادی بسه ! ( 7-8 ملیون : سرویس طلا - حلقه- ساعت- آینه شمعدون- خرید عروسی-لباس عروس- گل ماشین و عروس- آرایشگاه !!!! حتی تالار و شام عروسی هم بابای من داد ) گلابی هم جواب میده : پول اون 50-60 ملیونی بود که اونا ( خونواده من ) خونه خریدن من توش بشینم و من نداشتم بخرم ! گریه

نمیدونم میفهمین چقدر حرص میخورم یا نه ..... حالا خدا رو شکر وقتی شهرمون نیستم خیلی بهترم . من و گلابی دوتایی تنهاییم و هیچی نیست که اذیتم کنه ... وای به دو سه روزی که میرم خونمون ..... حرفها ... نگاه ها ... متلک و تیکه ها ..... به خدا روانی میشم ..... هر شب یا دعوا داریم یا جفتمون گریون هستیم .

anyway ...... عقده ای شدم ... و بدم میاد از این حالتم ..... ناراحت

دلم میخواد برم سوپری فقط جنس خارجی بخرم ! روسری 40 هزار تومنی بخرم ! هر فصلی چند تا لباس و مانتو بخرم ! طلا جواهرات بخرم ! هی هی بریم رستوران ! دلم ماشین میخواد ... هیوندا کوپه ! خونه ویلایی میخواد از خودمون باشه ! ناراحت

بهم امیدی نیست ... نه؟ !!! حدس میزدم .

 

پ ن : این مدت که نبودم این سرعت روانیم میکرد! یه صفحه کامنت به زور باز میشد . دوباره ADSL رو تمدید کردیم . لبخند

نوشته شده در ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ |شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸ | پيام هاي دوستان ()

 
Blog Skin