بمان برای من بمان دو چشمت آسمان من

و من یتوکل علی الله فهو حسبه
 
 
گلابتون

من : گلابتون - همسرم : گلابی - اینجا : جایی برای دور بودن از هیاهوی آدم ها ! ---------------------------------------------------------------- متولد 64 هستم و همسرم 59 . تابستان سال 85 بالاخره مال هم شدیم
golabi.golabatoon@yahoo.com

 

موضوعات

روزانه ها(٥٩)

درد دل(٢٩)

دلتنگی(۱۸)

روزانه ها(۱٤)

عاشقانه ها(۱٤)

تحصیل و دانشگاه(۱۳)

آشپزخونه(۱٢)

همسرانه ها(۱٠)

خاطرات(۸)

درد دل(٥)

 

مطالب اخير

التماس دعا لطفا

خونه و خاطره

Sweet Dreams

پنیر

یاد می گیرم

کامنتینگ پست قبل با همون رمز

مشورتی با متاهلین

خاکسترم نکن

عروس بدجنس

زرشک پلو با عشق

 
 

وبلاگ دوستان به ترتیب آپدیت

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 

التماس دعا لطفا

سلام دوستای گلم .

چند روزه ننوشتم ؟ دلم برای اینجا تنگ شده بود ، خیلی چیزا هم توی ذهنم بود که بنویسم ... فرصت نمی شد .

مامانم فردا یه جراحی کوچولو داره ، این روز ها هم بیشتر درگیر اون بودم ، یه کمی نگرانم ، خودمم میدونم مشکل خاصی نیست و یک شب بیمارستان میمونه و چهارشنبه به امید خدا مرخص میشه ... ولی یه کوچولو نگرانی طبیعی هست دیگه ....

ازتون میخوام اگه فردا یادتون به من افتاد برای مامانم دعا کنید که خیلی راحت و سریع کارش انجام بشه و هیچ مشکلی پیش نیاد .

دعا کنید پست بعدیم یه پست شاد و شنگول باشه !! ممنون .

 

پ ن : خدایا ممنونم به خاطر همین برف کوچولویی که اینجا بارید . خودت جوونه ها رو سالم نگه دار تا بهار !

نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ |دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸ | پيام هاي دوستان ()

 

خونه و خاطره

این پست مستانه رو که خوندم یادم به خودم افتاد . چند روز پیش ها رفته بودیم خونه قبلی رو کتبا تحویل صاحبخونه بدیم . نگفته بودم هنوز تسویه حساب نکردیم ؟ نه تنها پول رهن رو نداره ، بامبول در آورده که معلوم نیست چه بلایی سر خونه در آوردی که هیشکی نمی پسنده !! Anyway...

منتظر بودیم خانومه بیاد که خونه رو ببینه و امضا کنه ... رفتم گوشه اتاق مطالعه نشستم ... همینطور شر شر اشکام بود که میریخت ... چقدر من با در و دیوار این خونه خاطره داشتم ، چقدر توی همین دوتا اتاق دنبال هم دویده بودیم و گلابی خودشو میزد تو دیوار که مثلا من از دستش فرار کنم ! چقدر پشت در و یخچال یا تو کمد دیواری قایم میشد و من باید دنبالش میگشتم ... تازه وقتی پیداش میکردم روشو میکرد اونور و سوت میزد که یعنی من نبودم !! چقدر برام شکلک در میاورد و دور میز و مبلا میدویید و واقعا میخواستم بگیرم اذیتش کنم و نمیتونستم از بس فرزه و جدی جدی کفرمو در میاورد !

 با همه سختی هایی که اینجا کشیده بودم ، با همه بلاهایی که صاحبخونه و همسایه و رئیس و مرئوس سرم آورده بودن ... بازم دوسش داشتم .

مهم نیست که خونه بزرگ باشه یا کوچیک ، قشنگ یا زشت ، مالک باشی یا مستاجر ، واقعا خونه همونجاییه که باهاش خاطره داری ، توش شاد بودی ، پر از صدای خنده ها و گریه هاته ، میدونم که آجرهای خونه هم دلشون برای صدای حرف زدن ها و خندیدن ما تنگ میشه ....

 

پ ن : برای تنهایی ها و دلتنگی های یه دوست عزیز وبلاگستان دعا کنید . همین .

نوشته شده در ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ |دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸ | پيام هاي دوستان ()

 

Sweet Dreams

 

دیروز کاملا اتفاقی نمایشگاه خودرو بودم .... همه چی داشت الا همین عشق منو ... Genesis Coupe ! ولی خودمونیم چه حالی میده آدم بره تو نمایشگاه الکی هیییی سوار ماشینای 70 میلیونی بشه ها ... حیف شد دوربین باهام نبود چیک و چیک عکس بندازیم واسه تو فی.س بوک !! نیشخند

نوشته شده در ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ |پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸ | پيام هاي دوستان ()

 

پنیر

مادرشوهری اینا اکثرا پنیر محلی میگیرن ، یا توی دبه آب نمک نگه میدارن یا گاهی هم میذارن تو فریزر .

پریشب من و همسری خونه مادرشوهری کاری داشتیم ، کسی هم خونه نبود ، من هم خیلی گرسنه بودم ، با همسری رفتیم سر یخچال و دیدیم به به بشقاب پنیر محلی و گردو ! نشستیم به خوردن که البته من بیشتر گرسنه بودم و جای همگی خالی ته اون بشقاب رو در آوردم !

مادرشوهری این روزا پیش جاری بزرگس که تنها نباشه چون شوهرش رفته سفر ، دیشب جاری کوچیکه و همسرش که عقدن میرن خونه مادرشوهری بخوابن و از قضا این خانوم کدبانو که هربار میاد اونجا کلی آشپزی هم میکنه و مادرشوهری چنان میگه ز کباب تابه رو درست کرده هاااا از خود راضی که انگار من اصلا آشپزی بلد نیستم و روزا بیل ! میدم شوهرم بخوره و هیچوقت هم تو خونه اونا دست به سیاه سفید نزدم ... ، جای پنیر رو بلد نبوده !!! و راه رضای خدا هیچ چیز دیگه هم تو اون خونه نبوده اینا صبح بخورن ! جالبه که برادرشوهری هیچوقت تو خونه صبحونه نمیخوره ! همیشه محل کارش میخوره ....

بمیرم که مادرشوهری چقدر ناراحت شد که عروس گلش صبح گرسنه مونده ! امروز صبح تلفن زد خونه ما ، گلابی صحبت کرد البته ، اولین چیزی که سوال کرد این بود : شما پنیرهایی که تو بشقاب تو یخچال بوده بردین خونه ؟!!! منو میگی : عصبانیتعجب که البته همسری میفرمایند : نه ما گرسنه بودیم با نون خوردیم ! و جواب می شنوند : اِ... نوش جان !آخه ز جای پنیر رو بلد نبوده که صبحانه بخورن ...

یعنی من اینقدر خوار و ذلیل هستم که نایلون فریزر بردارم و 5 تیکه پنیر رو بریزم توش با خودم بیارم خونم !!!؟؟؟ یا اینقدر از نخوردن پنیر دارم میمیرم ؟!!! فکر کن ...

حالا فرض میکنیم که من اینکارو کردم .... 5 تا تیکه پنیر اندازه تخم مرغ ! اینهمه ارزش داره ؟!! نه اصلا فرض میکنیم همه فک و فامیلم هم آوردم خونه شما همه دبه پنیرو با 50 تا نون سنگگ بخورن !!! انصافا باید تلفن بزنی که پنیرا رو شما بردین یا خوردین ؟!!!!!

چرا دروغ بگم .... مادرشوهری علاوه بر این موضوع چند تا مطلب دیگه هم گفت که اهمیتشون در همین حد بود .... یعنی اینو میخوام بگم که اگه منحصراً زنگ زده بود آمار پنیر رو بگیره .... خدایا ... واقعا نمیدونم چیکار میکردم !!!

آخه گلی ... چقدر تو خری ! نه تو اینقدر ذلیل بودی و نه پنیرا اینهمه مهم ، این خانوم ز بوده که عزیز بوده و باید صبحانه میخورده ! ... اصلا همه تون برین به جهنم !

 

پ ن : یک روز رفتم سر اون کار و عصرش تماس گرفتم و عذرخواهی کردم ! محیط غیر قابل تحمل بود ! مثلا کار من قسمت فنی نرم افزاری بود ولی تقریبا باید با انواع و اقسام مشتری از افغانی بگیر تا دکتر رئیس بیمارستان دمخور باشم !! اونجا یه شرکت تعمیر.ات موبا.یل بود ، میتونین تصور کنین این روزا هر ننه قمری یه گوشی رو داره دیگه !!!چشمک

نوشته شده در ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ |سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸ | پيام هاي دوستان ()

 

یاد می گیرم

از شوهر خواهر شوهرم خوشم میاد ... چون گلابی میگه اونم اذیت شده تا وارد این خانواده شده ... حس میکنم هم دردیم . فکر میکنم اون از این خون نیست . مثل من سری از سرها جداست .

نمیفهمم .... عاشق گلابی ام که از همین خونه ... ولی بقیه رو نمیتونم تحمل کنم !

حالا میفهمم تفاوت خانواده ها و فرهنگ ها یعنی چه .... چیزی که بابام اون موقع میفهمید و من نه ! حالا هم نمیفهمم ... فقط دردشو حس میکنم .

باید یاد بگیرم چه جوری زندگی کنم ... باید برای زندگی خودم سبک داشته باشم .... که فقط مال من باشه . سبک و شیوه من برای زندگی !

 

پی نوشت :

1 - خوبیم ... بعضی چیزها رو به مرور زمان میشه فهمید ... اینطور نیست ؟

2 - فردا برای اولین روز اونم به طور آزمایشی دارم میرم سر یه کاری که میدونم محیطش کاملا مردونس و احتمالا خوشم نمیاد ! طرف آشناس .... به من اعتماد کرده ، نمیدونم چه جوری بگم نه !

3 - گلامور عزیزم باهات حرف دارم لطفا برام ایمیلتو بذار .

4 - این لینک ها رو ببینید .... یادش به خیر . ( + و + و + )

نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ |شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸ | پيام هاي دوستان ()

 

کامنتینگ پست قبل با همون رمز

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ |جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸ | پيام هاي دوستان ()

 

مشورتی با متاهلین

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ |جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸ | پيام هاي دوستان ()

 

خاکسترم نکن

تنها که باشم و ماشین دستم باشه شاید از صبح تا ظهر 40 بار این آهنگ رو گوش میدم .... خیلی قشنگه به نظرم !

اگه عاشقت نبودم
اگه بی تو زنده بودم
تو بمون که بی تو غصه میخورم
اگه دل به تو نبستم
اگه این منم که هستم
ولی از هوای گریه ات پرم . . .

ترانه خاکسترم نکن از محسن یگانه ، لینک دانلود

 

پ ن : چه تحویلی گرفتم من خودموووووو ..... این لوگوی وبلاگ برتر ماهو دیدین چسبوندم این گوشه ؟!!! نیشخند دیگه هرچی کرمته خواهر! خجالت

 

بعدا نوشت : بچه ها کسی از لیمو خبر داره ؟!!! وبلاگشو چرا حذف کرده !!نگران

نوشته شده در ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ |چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸ | پيام هاي دوستان ()

 
Blog Skin